تبلیغات
بازاریابی شبکه ای پارس نیوشا نیک - ریچارد بِلیس بروک
 
این وبلاگ به ارائه اطلاعات در مورد گروه بازاریابی شبکه ای خانواده کار آفرین با هدف حمایت و آموزش اعضای سازمان خود ایجاد گردیده است
  :: مدیر وب سایت : یاور نتورکران تیم جناب حبیب اللهی
قدرت نیوشا نیک در چیست ؟




» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

بازاریابی شبکه ای نیوشا نیک | کسب درآمد اضافه

   

وبلاگ اطلاع رسانی و پشتیبانی از اعضای خانواده کار آفرین

ریچارد بِلیس بروک
دوشنبه 18 دی 1391 ساعت 11:38 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست یاور نتورکران تیم جناب حبیب اللهی | ( نظرات )
دوست و همکار گرامی من بعد از خواندن زندگینامه بروک به ما در قسمت نظرات بگو که از این داستان چه نکاتی را برداشت کردی ؟



من در یک مزرعه در چاوچیلای کالیفرنیا بزرگ شدم. در سن چهار سالگی چند عینک آفتابی از فروشگاه فردی به نام رِد دزدیدم. وقتی مادرم از من پرسید آن ها را از کجا آورده ام، حقیقت را به او گفتم. او هم مرا وادار کرد که عینک ها را به رِد پس داده و از او عذرخواهی کنم. خیلی سرافکنده شدم. در دبیرستان، کسی را که دوستش داشتم، در سینما کنارم نشسته بود؛ ما دست در دست هم بودیم، اما روز بعد او بدون هیچ مشکلی مرا "وِل کرد" و رفت.


من نظام باورهای خود را بر اساس شرایط احمقانه و روزمره ای که به ندرت هم برایم پیش می آمد بنا نهاده و رفتار خود را منطبق با آن در پیش گرفته بودم. بر اساس نظام باورهایم برنده بودن کار سختی بود.


من معمولاً منفی باف بودم. با این که والدین من ثروتمند، تحصیل کرده و مزرعه دار بودند، رفتار رقت بار و مغموم من، دست یابی به موفقیت را به کاری سخت و ناممکن بدل کرده بود. وقتی هفده ساله بودم، والدینم از یکدیگر جدا شدند. در این دوران من از مدرسه بیزار بودم، زیاد اهل درس نبودم و از سر کلاس جیم می زدم. معمولاً نمره ناپلئونی می گرفتم و به همین دلیل برای رفتن به دانشگاه نیز هیچ تلاشی نکردم. مدتی به این فکر کردم که نگهبان جنگل شوم تا این که یک روز فهمیدم برای این کار باید مدرک دانشگاهی داشته باشم و تازه در صورت داشتن مدرک، از هر 10 نفر، یک نفر می توانست در آزمون ورودی قبول شود. بالاخره با تقلب در امتحان، مدرک پایان دوره متوسطه را گرفتم و در پمپ بنزینی در ایالت کالیفرنیا مشغول به کار شدم. در همان پمپ بنزین زندگی می کردم و شب ها هم در وانت خود می خوابیدم. تا این که بعد از مدتی به خاطر این که دو شب پیاپی فراموش کردم درب جلویی پمپ بنزین را ببندم، اخراج شدم.

جاه طلبی من کارم را به بزرگترین مرغداری جهان کشاند. یک فرصت شغلی با درآمد ساعتی 3 دلار، به علاوه مزایا، مرخصی و از همه مهم تر بازنشستگی. لحظه ای در پذیرش آن درنگ نکردم. شغل من خرد کردن مرغ هایی بود که از مقابلم عبور می کردند. تکه تکه کردن میلیون ها مرغ. این کاری بود که روزی 9-8 ساعت انجام می دادم. آن هم در محیطی که همیشه بوی پر خیس می داد و دمای قسمت های مختلف آن از زیر دمای انجماد (محل نگهداری مرغ های منجمد) تا دمای 120 درجه (محل کندن پَرهای مرغ ها) تغییر می کرد.

همهمه و سروصدا در کشتارگاه چنان زیاد است که سالی یک بار از کارگران تست شنوایی گرفته می شود. چربی مرغ ها زمین را لیز می کند و خون از گردن مرغ های بی سر روی زمین ریخته می شود.

در مدت کار در مرغداری پیشرفت خوبی داشتم و به دیگران می آموختم که چگونه مرغ ها را تکه تکه کنند. ولی مدت زیادی طول نکشید که شخصیتم مرا به عقب کشاند، زیرا به رئیس خود گفتم "برو به جهنم." و این حرف کافی بود که مرا به ابتدای خط تولید (که کار در آن، بسیارسخت تر و طاقت فرساتر است) بازگرداند. با وجود همه این سختی ها، مرغداری را دوست داشتم و در آن دوران شک نداشتم که سی سال آینده کاری خود را در مرغداری خواهم ماند و به سابقه کار (قدرت) و روزهای مرخصی (تفریح) خواهم رسید و روزها را در انتظار دوران بازنشستگی (آزادی) خواهم شمرد.

سال 1977 بود و من 22 سال داشتم و هنوز در مرغداری کار می کردم. در این سال، یکی از دوستانم به نام استیو اسپالدینگ، یک فرصت کاری فوق العاده با توان رشد فردی و مالی را به من معرفی کرد و موضوع این کار بازاریابی شبکه ای نام داشت. قسمت جالبش این بود که کار مرغداری را نیز همین دوستم برایم ترتیب داده بود. به نظرم او این فرصت کاری جدید را به من معرفی کرد، زیرا برای وضعیتم متأسف بود. من و چند نفر دیگر از دوستانم از جمله جک اَکر، دِیو و دن آستین که همگی آن ها در آن موقع کارگران فصلی بودند، وارد این حرفه شدیم. به ما گفته بودند که اگر از طرح و برنامه های شرکت تبعیت کنیم، می توانیم سالیانه بیش از شصت هزار دلار درآمد داشته باشیم. آن هم از کار پاره وقت!

در آن سال افرادی که چنین درآمدی داشتند عبارت بودند از پزشکان، وکلا، متخصصین بسیار تحصیلکرده و افرادی که ارث کلانی برده بودند. می دانستم که جزء هیچ یک از افراد فوق نیستم و در هیچ کار دیگری نیز نمی توانم شصت هزار دلار درآمد داشته باشم. ولی نکته جالب این بود که من بیش از هر چیز دیگری در دنیا، می خواستم که شصت هزار دلار درآمد داشته باشم!

در سوم و چهارم آگوست سال 1977، من و دوستانم و چهل نفر دیگر که آن ها را نمی شناختیم، در هتلی در شهر بِکِرز فیلد، دور هم جمع شدیم. در آن جا جلساتی برایمان برگزار شد و سخنرانانی پشت سر هم به ایراد سخنرانی پرداختند و همگی اعلام کردند که ما واقعاً می توانیم درآمد 60.000 دلار در سال را داشته باشیم. اولین مربی ما فردی به نام "کِرت راب" بود. او به ما گفت که قبلاً در کارخانه "مابِل" کار می کرده و با این که از کار خود راضی بوده، نمی توانسته به آرزوهایش دست یابد!

به اصرار همسرش از کار خود بیرون آمده و در بازاریابی شبکه ای با همسرش همراه شده است. او گفت که در ابتدا باور نداشته بتواند چیزی را که می خواهد به دست آورد. کِرت تأکید کرد که باور نداشته است، اما در نهایت توانسته به موفقیت دست یابد. او و همسرش به اقصی نقاط جهان سفر می کردند و مردم را یاری می دادند تا آن ها نیز به رویاهای خود دست یابند.

کِرت راب، 9 ماه پس از اولین جلسه آموزشی من از دنیا رفت. وی در زمانی که در اوج موفقیت خود بود، در امواج خروشان هاوایی به همراه همسرش به دام افتاد و کشته شد. تا وقتی که کِرت زنده بود و به من آموزش می داد، هیچ کدام از آموزش های او را به کار نبستم. من داشتم به قول خودم "آموزش می دیدم"، "روی آن کار می کردم" و "آماده می شدم".

زمانی که خبر فوت ناگهانی او را شنیدم، واکنش من فقط این بود که همه چیز را رها کنم. احساس می کردم بدون او که همیشه در کنارم بود و کمکم می کرد دیگر نمی توانم ادامه دهم. اما بعد از مدتی فهمیدم واکنش من بزدلانه و در واقع بی احترامی به آموزش های کِرت بوده است. تنها کاری که برای احترام به او می توانستم انجام دهم این بود که به یک منبع آموزشی برای خود و دیگران تبدیل شوم. دیگر آماده شدن کافی بود و زمان عمل فرا رسیده بود. باید دست به کار می شدم و آموزه های کِرت را به کار می بستم و به دیگران آموزش می دادم.

از آن روز به بعد، زندگی من به طور شگفت انگیزی تغییر کرد. از آن روزی که تصمیم گرفتم برای خود و دیگران به یک منبع آموزشی بدل شده و آنچه می دانستم را به کار ببندم. آنچه در ادامه خواهید خواند، شاید مبالغه آمیز و متکبرانه به نظر بیاید ولی واقعیت دارد و تمام این ها پس از تصمیم آن روز من عملی شد.

اولین میلیون دلار خود را قبل از سن 30 سالگی به دست آوردم، زیرا مقام فروشنده برتر در یک سازمان بازاریابی شبکه ای با بیش از 250.000 بازاریاب را کسب کرده بودم و در 31 سالگی نیز به مقام معاون مدیرعامل همان شرکت منصوب شدم.

در سال 1992 و در سن 37 سالگی، مجله موفقیت (Success) تصویر من و شرکت ما را روی جلد خود چاپ کرد.

در 1994 از طرف مجله اینک (Inc.) به عنوان کارآفرین سال انتخاب شدم.

در 1996 مجله "کار در منزل" تصویر مرا روی جلد خود چاپ کرد.

در 1998 به تالار افتخارات بازاریابی شبکه ای معرفی شدم.

در 2002 به عنوان یکی از پنج مربی برتر بازاریابی شبکه ای، جایزه بهترین توزیع کننده را دریافت کردم.

در حال حاضر به برگزاری کارگاه های آموزشی در زمینه رشد فردی و راهبری می پردازم و در کنار آن یک شرکت بازاریابی شبکه ای موفق با سابقه بیست ساله را اداره می کنم. حداقل دو بار به تمام ایالت های کشور خود رفته و به 22 کشور جهان سفر کرده ام و برای بسیاری از گروه های صد نفره و حتی هزار نفره سخنرانی کرده ام.

نه تنها جنبه مادی زندگی من عالی است، بلکه از سلامت کامل برخوردارم و عاشق محل زندگی خود و کاری که انجام می دهم، هستم.

 




:: برچسب‌ها: بازاریابی شبکه ای مواد غذایی , نیوشانیک , نیوشا نیک , پارس نیوشانیک , بازاریابی شبکه ای , نتورک مارکتینگ ,